رنج های یک لیبرال دموکرات غمگین!

سلام داشتم وبلاگ زهرا اچ بی رو میخوندم که این پستو دیدم فکر کردم کامنتو طولانی تر کنم و یه امتحانی هم روی وبلاگم داشته باشم! از طرفی فکر می کنم میتونم با این کار ویژگیهای افکار خودمو کم کم اینجا بیان کنم!

توی کامنت های زهرا در باره حرفهای او و خوانندگانش درباره سردار میلیاردی نوشتم:

این خانه یک کاخ نیست! یک خانه ی قدیمی بازسازی شده و کمی با سلیقه است با یک باغچه ی کوچک و سطح اشغال زیاد، در یک منطقه ی نسبتا قدیمی تهران که همیشه از ییلاقهای اطرافش هم قیمت کم تری داشته است.

این تفسیرها فرافکنی عقده های جمعی یک جامعه ی سوسیالیست و فقیر است. نکنید این تفسیر های را زهرا خانوم عزیز. همه در این جامعه با کسی که ثروت به دست آورد این برخوردها را می کنند. وقتی پول بد می شود (منظورم در عمل اکثریت جامعه است نه بر زبانشان)، آنوقت نمی شود سالم زندگی کرد نمی شود قانونی پول درآورد افراد مجبورند برای نفس کشیدن همیشه دروغ بگویند آدمی که درباره همه چیزش دروغ می گوید کم کم هر کار ضد اجتماعی را هم می تواند انجام دهد، اعتماد اجتماعی به شدت کاهش پیدا می کنه و سرمایه اجتماعی! تبدیل به یک مفهوم ناشناخته میشه که همه فکر می کنن توی سیاره مریخ و همزمان با سده های میانه، در حالی که لباسای خال خال بنفش تنش بوده، دیده شده و متواری گشته ! همه حسود و بخیل و چشم تنگ می شن همه روی زمین می شینن و اگر کسی بخواد رد شه از این کارزار، براش پا می گیرند تا با کله بخوره زمین. همه در چشم این چنین مردمی دروغگو می شن و یک ایران داریم با 70 میلیون دهان باز که می گن چشمت در بیاد دولت، نفت بریز تو دهنم کوفت کنم، بعد هرچی طرف بگه آخه ملت عزیز نفت رو که نمی تونین همینجوری بریزین تو حلقتون، باید به من بدبخت زمان بدین که برم تبدیل به محصول کنمش و بیارم، می گن نه، ما خسته شدیم، شماها دزدین، شما بی لیاقتین شما بی سوادین شما نمی تونین، مثل یه زن غیرقابل تحمل که هی به شوهر یه ساله اش سرکوفت بزنه که تو نمی تونی تو بدبخت بودی و منم بدبخت کردی!… باجناقتو دیدی؟ بابامو دیدی؟ داداشمو دیدی؟ دوست پسر قبلیم فلان بود شوهر سابقم بهمان بود. خاتمی گل بود! و الخ! آخرش هم میگه بیا عزیزم این پیت نفتو بگیر سر بکش اصلن میخوای بیام یه تانکرش رو هم بپاشم به سر و کولت ببینی دنیا ارزش این حرفا رو نداره؟!!… بعدش چی میشه؟ یعنی نمی دونی؟ دلدرد و مسمومیت و الفاتحه!

ببینین من دارم راجع به واقع بینی و سلامت روانی جامعه حرف می زنم. راجع به اقتصاد و حقایق واضح تر از روز! اصلا مساله این نیست که واقعا این آقا یا خیلیای دیگه کلاهبردارای میلیاردی هستن یانه. مساله اینه که همین نوع برخوردا و جوی که شاهدش هستیم، بستر واقعی به وجود اومدن و رشد و زنده موندن این جور آدماس. جامعه ای که سرمایه دارای نوپا شو بعد از انقلاب قلع و قمع کنه به بهونه ی رابطه با شاه! و در اصل برای آروم کردن عقده های جمعی خودش (که طبیعتا هر کسی توی اون جامعه مجبور به داشتن این رابطه بوده برای حرکت به سمت کشورای خارجی و این در حالیه که تازه خیلی از خونواده های سرمایه دار تن به این رابطه با شاه هم نداند و بعد از انقلاب این دروغا رو بهشون چسبوندن)؛ در چنین جامعه ای این اتفاقات و این مدل اشخاص مثل محصولی بدبخت که الان سر بوقه و خیلیای دیگه پا میگیرن و بزرگ و بزرگتر میشن.
نقل این نیس که کدوم یکی از بی اف های این ملت لایق تر بودن! نقل اینه که همه ی دولتای ایران پوپولیست بودن! خوب وقتی یه دختر لوس صبح تا شب به بی افش بگه من خوشگلم؟ دوسم داری؟ اینو میخری واسه م؟ طرف یا حاضره سرش رو از دست بده یا در جواب همه ی اینا می گه: بلللللللللللهههه!

نقل اینه که آخه بچه نفهم! وقتی عر میزنی و میگی من 20 تا بستنی می خوام و بهش میرسی، خوب بعدشم میترکی از دلدرد! دیگه چند تا پالایشگاه نفت رو بلعیدن اونم توی چند دهه که دیگه جای خود داره! همینش جای پژوهش و تفحصه که چه جوری زنده موندی هنوز؟ آها امدادهای غیبی؟ خب این مبحثو به فارغ التحصیلای دانشکده معارف واگذار می کنیم! (لطف می کنیم!)

من در حال طرفداری از هیچ شخص خاصی نیستم. اصلا آره خواهر همه ناتو و دزد و کلاهبردار و مال مردم خورن اما جلوی من یکی این اصطلاحای سوسیالیستی رو به کار نبر که حالت تهوعم عود می کنه! تو رو خدا! جون مادرت! خوی کاخ نشینی! !!!!


ببخشید کسی ایجا یه گله پابرهنه ی آمریکای لاتینی رو ندیده که داشتن میدویدن طرف مرزای آمریکا؟!!!!


در پی آن نوشتیم که: چه تشبیهی! واقعا خیلی پسرونه س این مدل طرز بیان! نیس؟! بانوی ارغوانی!!!! چه اسم ها هم ما گذاشته ایم برای خودمان!

ارسال شده در زندگی. برچسب‌ها: . 3 Comments »

چه بسیارند دانم ها؛ ولیکن من، نمی دانم!

سلام.

ارغوانی هستم! یه وبلاگ نویس کاملا آماتور. حدود 2 سال پیش هم یه مدت وبلاگ نوشته بودم اما ولش!

در طول چندماه آینده یکی از غیرقابل خارش ترین کله های دنیا متعلق به من خواهد بود! خب من هم هوس کردم در این شرایط بچه کنکوری بودن! وبلاگ بزنم! هوس است دیگر! تازه! کی بوردم هم خراب است و این چنین هوسی کرده ام! یک هوسی است مثل هوس توت فرنگی در نیمه بهمن ماه و ساعت 2 بعد از نیمه شب!

to be honest، نمی دونم اینجا می خوام چه اطلاعاتی رو از خودم بگذارم توی پروفایل نمی دونم چی می خوام بنویسم نمی دونم کدوم روی خودمو دوس دارم که اینجا نشون بدم. بدبختی 2 تا رو هم که نداریم فقط ! حداقل 7-8 تا روی قابل تفکیک داریم!… دیگه نمی دونم دلم می خواد به چیا تظاهر کنم و به چیا نه؟ نمی دونم اصلا باید اسم خودمو می ذاشتم بانوی ارغوانی یا دختر ارغوانی؟ نمی دونم علاوه بر این اسم نیاز به یه اسم دیگه هم دارم برای برقرار کردن ارتباط بهتر با کسی که اینا رو می خونه؟!

همه ی اینا به آینده بستگی داره و به مخاطبام!

ولی چندتا چیزو می دونم: این وبلاگ قرار نیست بتونه مختصاتی از من به دست بده که کسی با خوندنش بتونه حدس بزنه کیم! (wow! حالا نکه خیلی مشهورم!) نه بابا منظورم اینه که دوس ندارم این وبلاگم پیش کسایی که می شناسندم لو بره چون دیگه نمی تونم هر مزخرفی توش بنویسم و آزادیم از بین می ره. راستش وبلاگ قبلیم رو هم همینطوری سوزوندم و هنوز هم خاطره ش بخش مهمی از تراژدیهای زندنگانیمه!

یه چیز دیگه هم اینه که من قلمم متغیره، نمی تونم همیشه جدی یا سبک یا محاوره ای یا طنز یا علمی و یا هر حالت منحصر به فرد دیگه ای بنویسم. من مثل هر آدم طبیعی به چندین گونه اینجا سخن خواهم راند و … الفاتحه مع الصلوات که دیگه می خوایم بریم درس بخونیم!


پی نوشت: چنانکه گذشت! وبلاگنویس کاملا آماتوری هستم. خیلی قربون دستتون می رم اگه پیشنهادی و کمکی در این مینه بتونین به من انتقال بدین! چه محتوایی چه تکنیکی و …

ارسال شده در زندگی. 1 نظر »

Hello world!

purple_plasma_ball

سلام

بانوی ارغوانی هستم

ارسال شده در Uncategorized. 1 نظر »