لالا!

اهم! اههههمم!   چیزه!   می خواستم بگم و اینجا ثبت کنم که بینهایت از تنها بودن در اینجا خوشوقتم! از اینکه اینجا شناسنامه ام همراهم نیست و به کسی جواب پس نمیدهم که چگونه ام، به کسی توضیح نمی دهم، خوشوقتم! آنقدر که می خواهم بلند شوم یک ریتمی را در فضای پیرامونی ام ایجاد کنم!  اما گویا دارم از پشت به سمت تختخواب collapse می شوم!

slept-child-200

شب به خیر!


پی نوشت: تقویم مذکور در پست پایین که از خداوند مسالت کرده بودیم به دستمان رسیده!. بازگشت پیروزمندانه تقویم دودرشده را به اتاقمان گرامی می داریم و آرزوی طول عمر برای تقویم مذکور خصوصا در فاصله 7 تا 24 بهمن را از پروردگار جهانیان تقاضا داریم! باشد که زمان هی کش بیاید!

پی نوشت دوم: این دعاهای اجابت شده ما هم از آنهاست که می گن: به بچه خندیدن پررو شدها!

ارسال شده در Uncategorized. 3 نظرات »

وقتی ناپلئون هم به ورقه امتحانی اش لبخند می زند!

امتحان آخر را به خوبی و خوشی دادم! دیگر بین 17 تا 20 ! بسته به انصاف مصحح و میزان علاقه اش به قیافه مان!

با عرض پوزش از تمام کسانی که تا به حال در زندگیشان به کسی نمره داده اند! و خوب طبیعتا از خودم هم باید عذر خواهی کنم دیگه!

جدول حل کردم! دو قسمت 21 ژانویه لاست رو دیدم و به نظر می رسه دیگه کار نکرده ای توی دنیا نداشتم غیر وبلاگ نوشتن که اونم شکر خدا انجام شد! خدایا واقعا از تو چه می خواهم دیگر؟! یک تقویم به من عنایت کن که شعورم برگردد سرجایش و بفهمم که 2 هفته به کنکور مانده! پروردگارا عنایت کن دیگر! تقویمم را هفته پیش یکی از روی میزم بلند کرده و برای همین است که من درس نمی خوانم! می بینید خدانیز باور نمی کند ما را! همان به که اشک در چشمانمان حلقه بزند! راستی گفتم حلقه یاد ارباب حلقه ها افتادم! اگه یه روز به عمرم مونده باشه نمی رم این فیلمو ببینم! من از این فیلما بدم میاد اونقدر که نمی تونم توضیح بدم چرا! راستی همین الان یه سوژه جدید برای روانکاوی خودم پیدا کردم! ای دنیا! متشکرم که مرا بیکار نمی گذاری! وگرنه از شدت علافی می مردم احتمالا!

پی نوشت: دیشب 3 ساعت خوابیدم!

ارسال شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

شبنامه نما!

I’m standing in the station.

I’m waiting for a train.


To take me to the border, And my loved one far away

but these are only boys i will never know, how men consider wisdom in a war

?.

این روزها، این شبها تا باد سوزداری می خورد به گونه ام، بی هیچ دلیل تمام وجودم می شود این زمزمه. هیچ دلیل برایش ندارم جز تبدار بودن زندگی ام. چرا این تب نمی افتد؟ دیروز شیما می گفت: یعنی من تا روز کنکور زنده می مانم!؟ از بس که زمان برایش کند می گذرد احساس می کند روز کنکور پیرزنی خواهد بود که با عصایش از خیابان رد می شود و سر راننده ها داد می کشد!!! برعکس من است حال شیما. روزها برای من بسیار تند می گذرند. در برابر هر ساعت درس خواند یک ساعت بیشتر می خوابم و نمی دانم چرا این آنفولانزای لعنتی خوب نمی شود؟ نمی دانم چه شد که هفته ی پیش خدا یکباره لای ثانیه ها گم شد و بعد یک هفته تازه رفتم که دنبالش بگردم. مثل این می ماند که یکی از اعضای خانواده ات الان با تو قهر کند یا اصلا کودکی توی خیابان گم شود و تو یک هفته بعد بروی دنبالش ! حالا نمی دانم آن که گم شده من بودم یا خدا؟ آن که آمده دنبال گمشده من بودم یا خدا؟ بد نیست طلبکار شوم که خدایا تویک هفته مارا یادت رفت!

فردا امتحان دارم ساعت 10 و نیم. 15 صفحه درس خوانده ام و ساعت 32 دقیقه بامداد است! حوصله درس خواندن را ندارن و یاد شاملو هم افتادم همین الان! چطور است یک کمی دکلمه شاملو گوش کنم؟! من که وقت زیاد دارم.

انگار این ده روز امتحان مرا از کنکورو  این حرفها کند. ده روز است که درسی برای کنکور نخوانده ام و همه چیز ده روز است که یخ زده و من لخت و بی حال به گذر زمان نگاه می کنم انگار که کنکورم را داده باشم و همه چیز برایم تمام شده محسوب شود.نمی دانم چه مرگم شده. شما می دانید.

پی نوشت مربوطه: غلط نکنم کار، کار انگلیسیها نیست. همه اش تقصیر این خداست دیگر!

پی نوشت نامربوط: خدایا توبَ ه!

ارسال شده در Uncategorized. 2 نظرات »