توی ذهنم می چرخید که:
من درس می خوانم،
تو درس می خوانی،
او در ….
… بس است!
واقعا بس است دیگر! اه! عجب بچه های دراز گوشی پیدا می شوند ها!
بعد تازه یادم می آید این همان شعر اخوان است که می گوید من خواب دیده ام طوفانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل…. منتها با این تفاوت که اونجا اخوان به مصراعهای من خواب دیده ام تو خواب دیده ای… می گوید بس است، نه به من درس می خوانم که اصلا وزنش هم ربطی به اثر آن بنده خدا ندارد!… بعد یاد روزهایی از دبیرستان می افتم که اخوان زیاد می خواندم… روزهای بی نهایت سرد … بعد یاد روزهای پیش دانشگاهی می افتم… یاد لحظه هایی که در آن هر کاری را انجام داده ام صرفا برای اینکه درس نخوانده باشم… بسیار رمان خوانده ام… بسیار شعر … در کنار کسانی که نشسته بودند ور دلم و هی خر می زدند! بعد روزی که در اردی بهشت یکباره تصمیم گرفتم یک کمی درس بخوانم، پدربزرگ بستری شد از شدت بیماری و من بی هیچ دلیل تب و لرز می کردم و در اردی بهشت که کم هم گرم نبود لای پتو می لرزیدم و فشار خونم می افتاد و مادر هم مریض و خسته بود و برادر هم عجیب و دیوانه و پدر مثل همیشه ساکت ساکت ساکت… و جهان می چرخید به آن سمتی که اجازه ندهد من درس بخوانم! بعد هم پدربزرگ رفت… دو هفته قبل از کنکور و انگار بار درس خواندن از دوش من افتاد! آزاد شدم…! فقط فزت و رب الکعبه نگفتم! ای بابا ببین نصفه شبی افتادیم به چرت و پرت نویسی! خدایا توبَه! بعدش دیگه هیچی! من با خیال راحت دو هفته رو هم نخوندم و بهونه های خوبی هم داشتم… کنکورم رو به بهترین حالتی که ممکن بود دادم… یعنی اون چیزایی که یکسال قبل خونده بودم رو هم سر جلسه یادم بود و حالشو می بردم….
اینا رو نوشتم چون شدیدا یاد اون روزا افتادم … اون روزا همه توقع داشتن که درس بخونم که درصدام خوب باشه … اصولا جز وظایفم تعریف شده بود… اما حالا دقیقا برعکسه… هیچ کسی از من انتظار نداشت واسه این همه درس خوندن امسال… خیلی موقعها بهم گفته شد بی خیال ! اصلا مهم نیست به خودت فشار نیار اگه خسته شدی دیگه نخون. بابا تو چقدر عجله داری! امسال زوده می تونی سال دیگه دنبالشو بگیری و… ولی من برعکس دفعه قبل از درون تصمیم گرفته بودم و چیزی هم بهم تحمیل نمی شد… یعنی این درد در من هنوز باقی ست یعنی هنوز در اعماق کسی هست که بگویند بکن! نمی کند و بگویند نکن! می دود به دنیال آنچه که از آن منع شده؟! یک تفسیر بدبینانه این است که این فرض را بپذیرم. دیگر تفسیر آنکه بگویم نه! من دچار این سیکل نیستم… من الان درس می خوانم چون واقعا تغییر کرده ام و از درونم نیرو می گیرم! نمی دانم… راحت است ادعای آنکه همه چیز عالی ست همه چیز سر جایش است… اما؟!
به این می گویند سندروم روانکاوی بچه های کنکوری! فرقش این است که این یکی حادتر از قبلی ست! سندروم فیلسوف مابی مال دوماه قبل کنکور است. سندروم وانکاوری مال دوهفته به کنکور! و اصولا به جای تورق کتاب بیکن، آدمی ترجیح می دهد خود را با چهره کریه ناخودآگاهش روبرو کند و باغچه روان بیل بزند! آه پروردگارا مرسی از این همه خودآگاهی!
پ.ن: آیا مریم اکنون می تواند حدس بزند که من چه کسی هستم؟! لطفا اگر می توانی در گوشم بگو! مرسی!