کسی که خوشحاله ولی خودش خبر نداره!

کنکور رادادیم! ده روز پیش بود انگار! کنکور عجیب و سختی بود و بسیار متفاوت از سالهای گذشته طراحی شده بود… تا چهارشنبه شب گذشته در حال دیوونه بازی و بداخلاقی و … بدوم و روانی ترین … نه یکی از روان ترین جلوه های شخصیت خودم رو به نمایش گذاشتم در طول تاریخ!

چهارشنبه شب موفق شدم درصدام رو در بیارم و خب! شکه کننده بودند… یکی از درسا رو خیلی بد زدم و خطرناکه و می تونه درصد درسای دیگه رو هم نابود کنه… چهارشنبه شب در حالیکه چشمانم بیش از 4 ساعت بود که می سوخت و به زور آنها را باز نگه داشته بودم، برای اولین بار در چند ماه گذشته از ته دل خندیدم و خودم تفاوت عمیق این خنده ی بیخودی یکباره نزول یافته را، با اینهمه خنده ای که برای خودم با دیدن فیلم کمدی می خواستم بخرم؛ درک کردم و بسی مشعوف شدم!… دیگه؟ آها!  به هرحال تا درصدای بچه های دیگه رو نبینم و مقایسه نتونم بکنم، نمیشه گفت که چیکاره حسنم!!! (چه اصطلاح جالبیه! ولی نمی دونم از کجا اومد توی نوشته ی من الان!) به هر حال باید برای آزمون عملی کلاس برم و تمرین کنم و اصولا هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست در این زمینه و اون موقعی هم که سنجش رتبه ها رو اعلام کنه، دیگه واسه شروع کردن و آماده آزمون عملی شدن خیلی دیره… این ترم 19 واحد دارم و یه عالمه هم از دست بلاهایی که این آموزش سر ما ملت بینوای ترم آخری پشت کنکوری نشده هنوز! میاره شاکیم!  یعنی چی؟ چرا اینا متوجه نیستن که من قلب و اعصاب و بقیه ملحقات رو ندارم و می زنم فک مک آموزشو میارم پاینا! امروز در حالیکه سوار ماشین بودم دوستی زنگ زد و آه و فغانش به هوا بود کهآی… بیا ببین دارند چه می کنند با واحدهای نازنینمان!!! (از آن جهت که می توانند موجب فارغ التحصیلی ما شوند این واحدها!) بعد وقتی گوشی را قطع کردم متوجه شدم که 15 دقیقه از در ماشین تا توی دانشکده را در حال داد زدن و فحش دادن و تهدید کردن کل آموزش به شکایت و نامه نگاری به مراتب آموزش کل و … شده ام! و اعلام کرده ام که اگر مو از سر واحدهای من کم شود همه را در آموزش کچل می کنم… یعنی چی؟ مگر من همین 19 واحد رادارم که اینها هی مثل نخود لوبیا اینور آنورش کنند و ما را ظرف به ظرف کنند؟ …. فکر کنم رسما در طول مسیر همه با دهن باز نگاهم می کرده اند! …

یه چندتا چیز جالب…: توی این چند هفته گذشته یه تعدادی انسان! با سرچ کردن عبارتای زیر به وبلاگ من رسیده بودن!

کنکور دارم حوصله ندارم درس بخونم!!!… فکر کنین آدم یک جمله به این درازی رgoogled کنه!!!

عکسهای کیت وینسلت! والا ما یه عکس داشتیم اینجا از کیت، که پشت به دورببین وایستاده و از بدنش خون می چکه روی فرش و دامنش!!! فکر کنم سرچ کننده  محترم با باز کردن این صفحه خیلی مشعوف شده باشه و به نیات قلبی خویشتن دست یازیده باشه!!!

… دیگه… پرم از حرف برای نوشتن… حرفای غیر روزمره… پرم از رها شده از روزمرگی انتظار عید و اینکه شاید دستی غیبی خستگی کمر شکسته ما را صاف کند و بایستاند سرجایش… یکجوری که این آدمک خسته … بدود و بگوید.. بدود و بگوید و نعره ی …من و ما هم هستیم برآورد که من:… نه!…. باید بروم… فقط یک کلمه بگوید که من: نه ! باید…

آیا وقتی آدمی ساسی مانکن و هیچکس و کریس دی برگ و محسن نامجو را یکباره با هم به صورت رندومایز گوش کند، آنهم در حالی که اتاق تکانی! می کند! باید حالی بهتر از این را از خود انتظار داشته باشد؟ آیا؟ پس چرا؟

ارسال شده در Uncategorized. 6 Comments »

به دستانتان بگویید نلرزند! کارهای بزرگی هست که آنها می توانند انجام دهند!

فقط به کارایی که باید می کردم و نکردم فکر می کنم! به دوره هایی که نکردم به خلاصه هایی که از کتابا برداشتم و حتی یه بارم نخوندم دوباره به زمان به اینکه دیگه وقت نمی شه بخونمشون! به شوخی اینکه گویا اینور کنکور قسمت نمی شه دیگه خوندن این مطالب. به اینکه دیشب 10 ساعت خوابیدم و امروزه ظهر بیدار شدم… از ساعت 4.30 هم غیر زبان چیزی نخوندم… ساعت 4.30 دیدم دستم داره می لرزه خیلی شدید… واسه همین درس خوندن رو قطع کردم… به یه دوست قدیمی و شاد زنگ زدم و انرژی گرفتم و قرار ولگردی و عیاشی برای بعد کنکور گذاشتیم! خیلیی مسخره س! چرا باید به کارایی که نکردم فکر کنم… می تونم به اون کارای که کردم فکر کنم و لذت ببرم می تونم اعتماد به نفسی رو داشته باشم که حقمه و واقعا استحقاقشو دارم!  …

دیشب alfie را دیدم… هنوز احساساتم درباره اش متناقض است… قبل از آن هم تلاش کردم breakfast at tiffany’s رُ ببینم… واقعا تلاش کردم اما تمومش نتونستم بکنم … واقعا خیلی مسخره بود… تنها فیلمی که این هفته دیدیم و احساس نکردیم که همه را برق گرفته مارا چراغ نفتی، قسمت چهارم لاست بود که خوشمان آمد… خوش ترمان می آید که سان بزند این بن لاینس را بکشد و اعصاب ما را راحت کند! اگر یک کتکی هم به این جک بزنند ما بسی خشنود می شویم! اصلا چه معنی دارد؟ این که نمی شود چون یک بازیگری خوب بازی می کند هی باهاش قرارداد ببندند وبیننده بدبخت را عاصی کنند…

دربه در دنبال کمدی خوب هماهنگ با ذایقه ایرانی می گردم که ندیده باشم و حالی به خودم بدهم این قبل کنکوری!

می گم حالا خوبه من روزی 5 ساعت حداکثر درس می خونم و اینجوری کله پا شدم! چرا درس خوندن به بعضیا اینقدر می سازه؟ البته فکر کنم دلیل این همه خستگی من دو چیزه: یکی اینکه من از تابستون شروع کردم به خوندن برای ارشد و دیگه اینکه همزمان هم دانشجو هستم!…

همیشه زبان خواندن مرا آرام می کند! اگر حال درس خواندن را نداشته باشم، فردا را فقط زبان می خوانم تا درصدش برود بچسبد به سقف!

ارسال شده در Uncategorized. 5 Comments »

چه کسی اهمیت می دهد؟

book_obsession_by_stupid_princess1جلوی آینه می ایستم! چرا اینقدر بد وا میسته این لباسه؟ چند تای دیگه رو امتحان می کنم. … فرقی نداره… به جزوه های نخونده نگاه می کنم و به این که پیش نمی رن چون حوصله شون رو ندارم و نمی خوامشون…. بغض می کنم. انگار دلم می خواهد بغض کنم برای همین بغض می کنم، نه آنکه حتی بتوانم خودم را قانع کنم که دلیلم برای بغض کردن چیست و آیا حتی حسی رقیق از وجود مشکلی خبر میدهد؟! بغض کرده می روم روی کاناپه لم میدهم. ساعت 1 و نیم نیمه شب است و هیچ تماشاگری ندارم جز خودم. شروع به نمایش می کنم اما یکهو می بینم این نویسنده ای که استخدام کرده اند عجب متنهای بی سر و ته مسخره ای سر هم می کند! نه خیر! من این را بازی نمی کنم! ببینید حضرت کارگردان خودم! : مساله عجیبی نیست: همه چیز در دنیا آنطور که من می خواهم پیش نمیرود. دوره هایم کامل نمی شوند تا قبل کنکور. یک عالمه خلاصه مطلب نوشته ام برای خواندن که احتمالا حتی یکبار هم دوره نمی شوند! دیگه چی؟ احتمالا در این یک ماه 2 -3 کیلویی چاق شده ام! هفته دیگه باید برم سر کلاس تربیت بدنی و ممکنه خیلیا اینو تشخیص بدن و ممکنه آبروم بره! آخر هفته کنکور دارم و هفته بعد هم با یک هفته تاخیر باید بروم دانشکده. Feeling  exhausted. نمره های پایان ترمم آنطوری که دلم می خواهد نبودند. احمدی نژاد هنوز زنده است! همه اینها به فرض هم درست باشد مرا از چیزی می اندازد؟ اصلا خب که چه؟ به درک بچه کار گردان! واقعا who gives a f.u.c.k? اینا رو بچسب: با توجه به تحقیقات اخیر بنده دنیا هرگز دقیقا همانطور که کسی خواسته پیش نرفته! حتی یک مورد! آخه یه مورد هم پیدا نشده که دقیقا بدونه می خواد دنیا به چه سازی برقصه! در مورد دوره ها: 80 درصد داوطلبا منابعی که من وقت نمی کنم دوره شون کنم رو، حتی یکبار هم نخونده ن! درصدا و رتبه های من خیلی خوبه و مورد حسادت زیادی هستم! پس جای نگرانی نیست. اوه چاقی! خب وقتی چند ماهه فقط نشستی و درس می خونی چاق می شی دیگه! از هفته بعد که به شرایط طبیعی برگردم حتی اگه روزی یه بار تا سر کوچه هم برم درست میشه! در ضمن رفقا از خودمونن آبرو کجا بود که بخواد بره؟! لباسای رنگ و وارنگ رو می ندازم کنار، بلوز سفیدی که توی اون فهمیده بودم چاق شدم رو می ذارم توی کشو و یه مشکی می پوشم! با شلوار سفید کمر به پایین راسته که یک عالمه بگ دارد! هه هه! چه جوری بقیه سالی به دوازده ماه مشکی پوشند و ادای آدمهای خوش تیپ را در می آورند! حالا دو روز به کنکور مانده ما دل نداریم که خوش تیپ به نظر بیاییم؟! …

پس:

احمدی نژاد را به خدا می سپاریم! برخی اساتید معلوم الحال را به خدا واگذار می کنیم. لباس های خوشگل می پوشیم! امتحانمان را خوب می دهیم و می رویم در دانشکده سوت می زنیم تا حالش را ببریم! همه چیز اوکی است و ما مثبت می باشیم!

پی نوشت: احتمالا این کارگردان را رقبا محض رقیب کشی استخدام کرده بودند ولی ما سرش را کردیم زیر آب! هه هه!

ارسال شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »

بدون شرح!

<a href=” “>

ارسال شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »